چشمهایت خوشبختی مرا صدچندان کرد...
روز ٤ بهمن من و بابا ساکمون رو جمع کردیم و رفتیم خونه مامان مهری.. روز پنجشنبه دیگه واقعاً طاقتم تموم شده بود به مامانی گفتم بیاد بریم بیمارستان و من بگم درد دارم تا تو رو به دنیا بیارن! روز جمعه ٦ بهمن برگشتیم خونه تا عمو احسان و خاله بهناز که بخاطر تولد تو شیراز اومده بودن رو ببینیم... من حمام رفتم و دوباره همه چیز رو چک کردم که برای اومدنت آماده باشه.. این ٢ روز اونقدر طولانی گذشت که نمی تونی تصور کنی... شبها بیدار بودم و ساعتها رو میشمردم.. بابا هم همش بخاطر خرید خونه این مدت کلافه و عصبی بود و حال من هم بدتر میشد. روز شنبه با رفتیم برای تشکیل پرونده، برای آخرین بار صدای قلب زیبات رو از توی دلم شنیدم، آزمایش خون دادم و بابا هم چندتا ...
نویسنده :
علی و ملیحه
0:12

