هدیه خدا برای ما

چشمهایت خوشبختی مرا صدچندان کرد...

روز ٤ بهمن من و بابا ساکمون رو جمع کردیم و رفتیم خونه مامان مهری.. روز پنجشنبه دیگه واقعاً طاقتم تموم شده بود به مامانی گفتم بیاد بریم بیمارستان و من بگم درد دارم تا تو رو به دنیا بیارن! روز جمعه ٦ بهمن برگشتیم خونه تا عمو احسان و خاله بهناز که بخاطر تولد تو شیراز اومده بودن رو ببینیم... من حمام رفتم و دوباره همه چیز رو چک کردم که برای اومدنت آماده باشه.. این ٢ روز اونقدر طولانی گذشت که نمی تونی تصور کنی... شبها بیدار بودم و ساعتها رو میشمردم.. بابا هم همش بخاطر خرید خونه این مدت کلافه و عصبی بود و حال من هم بدتر میشد. روز شنبه با رفتیم برای تشکیل پرونده، برای آخرین بار صدای قلب زیبات رو از توی دلم شنیدم، آزمایش خون دادم و بابا هم چندتا ...
26 فروردين 1392

هیچ چی...

حالا دو سه ماهی میشه که اومدی بابایی. هنوز همه چی گرونه.هنوز هیچی معلوم نیس.. هنوز اضافه حقوق مصوب سالانه مضحک بنظر میادو هنوز ترس از مکافات سرسال با صابخونه تنم رو میلرزونه..هنوز دلتنگی گاه و بیگاه ازپول نداشتن و مسافرت نرفتن و دوری رفقا و بدبختی لاعلاج فامیل و ....هستش. به خدا وختی میخندی،دیگه برام مهم نیس که ام.اس هم گرفته باشم.همه ی دکترا برن به درک! وختی که تو خوابت نگات میکنم، دنیا وایستاده. با تو دنیا قشنگه.جیبم پر پوله ونفس میکشم.رفیق گلم دو سه ماهه که خوشبخت و خوش شانس و پولدارم!یک کم صبر کن مطلبو ارسال کنم،بعدش میام آروغتو بگیرم!
25 فروردين 1392

قبل از آمدن تو

سلام کوچولوی نازنینم مدتها کامپیوتر نداشتم و نتونستم بیام و برات بنویسم... تو امروز 2 ماه و 12 روز هست که چشمهای قشنگت رو روی دنیا باز کردی... خیلی میترسیدم و همش فکر میکردم که تو زودتر از موقع به دنیا میای.. همش فکر و خیال زده بود به سرم و خوابم کمتر از قبل شده بود.. حساس و زود رنج شده بودم و دلم نمی خواست تنها توی خونه بمونم... حرکتهای تو بیشتر شده بود و من با تمام وجود حرکتهاتو لمس میکردم و به خاطر میسپردم تا همیشه یادم بمونه.. هنوز هم به این فکر میکردم که تو ممکنه چه شکلی باشی. 20 دی از نصف شب زیر دلم درد گرفته بود و دردها می اومدن و میرفتن خیلی ترسیدم و سعی کردم با ساعت چک کنم که منظم هستن یانه! ولی خدا رو شکر منظم نبودن.. تا صب...
21 فروردين 1392
1